|
" گهر "
|
||
|
...باید ابوذر بمانی |
مصنوعی
نميگريد به من هرگز كسي با واي مصنوعي
تمام لحظه هايم خسته از غوغاي مصنوعي
مرا فرياد ميزد در گلو با لهجه ي غربت
زمستاني غبار آلوده با يك ناي مصنوعي
چراغاني؟ پر از بازيچه هاي كودكانه ؟ نه
از اول اشك بود آغاز اين دنياي مصنوعي
خيالم زنده ام چون نقش روي پرده ي اوهام
تمام عمر من طي شد چونان حالاي مصنوعي
پي يك جرعه ي شادي هر آنچه جام بردم پيش
هميشه گول خوردم من از اين ميناي مصنوعي
و در يك صبح مردادي، كه مي بايد نميباید
عروسك را گرفت از كوه يخ ماماي مصنوعي
كدامين تكيه گاهي بود بهر بي پناهي ها ؟
من و ، تنهاي و گريه ، پي باباي مصنوعي
تمام كوهها درد مرا باور نمي كردند
نمي دادند پس پژواك اين آواي مصنوعي
زليخاي دگر بايد بياموزد تو را معنا
كه چون آتش نمي گيرد در اين زيباي مصنوعي
هميشه بي جوابي را به قاب چشم مي گيرم
هميشه بر لبم مانده همين آياي مصنوعي
چه دشوار است اسير بودن "امائي ات " باشي
مثال قطره قطره موج يك درياي مصنوعي
عصاي مصلحت بردار بايد رفت، بايد هشت
چه باعینک چه بی عینک چه با ...بینای مصنوعی
سمند صبر از دستت عنان خویش میدزد
اگر ایوب هم باشی در این یلدای مصنوعی
نمي ترساندم ديگر صداي عوعوي امروز
برو با گله ات چوپان هوي و هاي مصنوعي
ايرج ركرك
مهر87
پرده
تو قاب پنجره
می چرخید
در خونه پا چلاقی بود
می لنگید 0
تخت قالي
قرمز بود یا سرمه ای!
-هر چي که بود-
گلهاش و رنگاش
توی هم میلولیدن
دنبال هم
میدویدن0
مثل گلای قالی
مثل همون
شیشه ی نصف خالی
- که تا حالا-
صد با ر خالی شده بود
هی پر وخالی شده بود ‘
اطاق من مست شده بود0
چاقو کشید رو ساختمون0
نعره کشید تو شهرمون 0
کاغذ ای لای کتاب
سرک به بیرون کیشدن 0
اطاقمون هر چي میخورد ‘
اونام
کمی میچشیدن0
ساعت روی ديوار
-(( تیک تیک تیک ‘
قار قار قار_0
بشکن و بالا بنداز
دنیا فقط دو روز ه
کی واسه کی تو دنیا
دلش دیگه میسوزه!؟))
زیر چشش
اما یک اشک آویزون
میگفت :
-((خراب بشی زمین))
میگفت:
- ((فنا بشی زمون ))
واسه ی درد دلام
دامن گرمت رو میخوام0
آخ ننه جون
سلام
منم0
اون که هر لحظه برات
صد بار صد بار
می میمره0
اون که دل داده به فردای تو ‘
من0
عاشق خنده ی زیبای تو‘
من0
یادته جون ننه!
-ماه و من-
یه قل دو قل بازی میکردیم
تو چشات؟
یادمه تو باورم
- دیو شب
یواش یواش
همچی میرفت ‘
- فرار ميكرد-
که کسی
صدای پاشو نشنوه0
همه جا
سفیدی قلب تو بود0
همه جا
فرشته ی اسم توبود0
يادمه
يهوبرات يه حرف شيرين میزدم
یا ادا در می اوردم ننه جون
انقده میخندیدی
که مث چشمه ي خضر
آب حیات میشد چشات 0
یادته مادربزرگو ننه جون ؟
واسمون قصه میگفت:
-(( یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود000))
چیا بود؟!
چیا نبود؟!
یادته قصه میگفت :
-((نمکی شیش درو بستی نمکی
نمکی یه درو نبستی نمکی))؟
شب عیدی یادته
سیل اومد خونه رو برد ؟
همه رفتیم تو حیاط مدرسه0
یادمه اردکمو
همه ی دار و ندار بچگیمو
سیل اومد بس به درخت
یه شبه از خونه مون هیچی نموند ‘
هیچی نموند0
حالا پارک ملیه!!
یادته حیات سرد مدرسه ؟
یادته زیلوی قرضی ننه جون؟
هفت سین ماتم‘
یادته؟
سین اول سین سرمای زمسون
شب عید0
سین ساختمون ویرون
شب عید0
سین سکه های پنهون زیر آب
-پولای قدیمی مادر بزرگ-
سین سرفه های سنگین
توی خواب0
سین سرهای شکسته‘
پر خون0
سین سفره های بی نون0
ننه جون0
سین ساز چپی کنار آب 0
ساعت تحویل سال‘
-خونه-
خراب0
آخ
نمیدونی چقده تنگه دلم
مث برگای پائیزی
رنگ وا رنگه دلم
ننه جون کرایه نشینی یادته
-خونه حاجی مست دیوونه-؟
یادته
طنابو بستی
به درخت لب حوض؟
یادته شهین خانوم
-همسر مشدی صفر –
اونقده هلم میداد‘
هلم میداد‘
تا پشت بومو ببینم 0؟
یادته طناب یهو پاره شدافتادم تو حوض ؟
یادته قصه میگفت مادر بزرگ :
-))نمکی شیش درو بستی نمکی
نمكي یه درو نبستی نمکی))؟
یادته ننه که من مریض شدم؟
یادته میلرزیدم تو بغلت؟
از همون روز سیاه
یه دیو قصه اومد‘
خونه ي شادیمو برد‘
اردک قصه هامو بس به درخت‘
منو رو ویرونه ی خودم نشوند0
آخ نمیدونی چقده تنگ دلم
بسکه سنگ خورده دلم‘
سنگه دلم0
سنگه دلم0
آره جون ننه جون
آخرین روزای پائیز که میشد‘
قصه ي مادر بزرگ شروع میشد :
-((نمکی شیش درو بستی نمکی
نمکی یه درو نبستی نمکی))
ننه جون اطاق کوچیکه یادته؟.
گربه خونه رو میگم؟
چه شبا
اسم من و صدا میزد0
تو خوابای بچگی‘
منو تو روزای با تو بودنم
رها میکرد0
یادته دختر عمو
از پله ها اوفتاد؟
همه می گفتن تقصیر منه 0
من که هی داد میزدم :
-((تقصیر من نیست
ننه جون
تقصیر من نیست
ننه جون))0
حالا هم داد میزنم:
-((تقصیر من نیس ننه جون ))
یادته مادر بزرگ دعوا میکرد
با تو
با من
با داداش کوچیکه که
تازه میخواس دنیا بیاد؟
ننه جون بذار برات نگم ننه
سختیا مال روزای کوچیکی نیس ننه جون
سختیا مال بابا
سختیا مال تو بود0
همه خوابه بچگی
همه خوبه بچگی
واسه ی یه مرد تشنه ننه جون
صدای آبه بچگی 0
ننه جون چرا برات نگم ننه؟!
ننه من از حالا هیچی ندارم
هرچی هست
مال همون بچگیاست 0
هرچی هست
یه قل دو قل بازی ماه،
توی اون چشای توست 0
حالا هر وقت که چشاتو میبینم
دیگه از برق امید
هیچ خبری نیس ننه جون0
دیگه گربه خونه
نیست0
دیگه خونه ....
خونه نیست0
خونه که خنده ی تو
چشمه ی خضرچشای ماه تو
توش نباشه،
که خونه نیست0
آخ ...
نمیدونی چقده تنگه دلم 0 یادمه مدرسه رفتن ننه جون
چقده کولم میکردی
توی اون برفا که یک ریز می ا ومد
توکوچه
روپشت بوم0
یادته پول تو جیبی
روزی یه قرون 0
ننه جون
بیستی دوزار
یادته؟
یادته قصه میگفت :
-((نمکی شیش درو بستی نمكي
نمكي یه درو نبستی نمکی))
نمكي یادت نره
در اگه باز بمونه0000
اما جون ننه جون
نمکی بخت ما000
بخت بدش خوابیده بود
همیشه یادش میرفت
کولون درارو بندازه
همیشه
تو خواب من
همیشه
تو قصه ی مادر بزرگ
دیوه هرشب می اومد000
هرچی میخواس
یهو میبرد0
هیچوخت تو قصه مادر بزرگ
یه پری پیدا نشد0
شایدم مادر بزرگ
همیشه اینطوری میخواس 0
حالا هم دیوه میاد،
میبره
هرچی میخواد0
آخ 000
نمیدونی چقده تنگه دلم
ننه جون چارشنبه سوری یادته
دختره
هی دم در ترق ترق قاشق میزد
هیچ وخت مثل اوشب نخندیدم
یادته چادرشو
یهوئی کشیدم از سرش
پسر همسایه بود 0
یادته میگفتی که گناه داره
دیگه آبروشو نبر؟
نه ننه؟!
یادته شبای عید
همه جا پر میشد از روزای پر غوغای عید0
یادته ترقه ها از دست من رها میشد،
صدا میداد،
زیر دامن کوتاه بعضیا 0
آخ
نمیدونی چقده تنگه دلم
توی دنیای عجیب رنگارنگ
قسمتش سیاهی رنگه دلم 0
یه شب از خواب پریدم ننه جون
صدای خوبت می اومد:
-(( قل هو الله احد))
میدونم جون ننه
واسه خوشبختی ما0
يه شب از خواب پریدم ننه جون
صدای نالت می اومد
میدونم جون ننه
واسه بد بختی من0
یه شب از خواب
نپریدم ننه جون
خودم همرایی میکردم
- پنهونی -
گریه میکردم
واسه ی داداش کوچیکه
تو دیگه قصه میگفتی ننه جون:
-((نمکی شیش درو بستی نمکی
نمكي یه درو نبستی نمکی))
نمکی شیش درو بستس ننه جون
اون یکی هم
دیگه خستس ننه جون
واسه من هیچ دری وا نیس ننه جون
من
همون یک در بازم
که دیوا اومدن و
همه چیشو بردن ننه جون
ما همون هفتا دریم
هر کدوم بازه ننه
هفتا دره
که تو هر کدومشون
هفتادره
که تو هر کدومشون
یه دیو قصه سر زده0
حالا من میخوام برات قصه بگم :
یکی بود
یکی نبود
از توی پنجره ی روی غروب
پسر همسایه مون
زیر لب آواز میخوند :
-(( یکی بود
یکی نبود
یه روزی تنگ غروب
سه پری نشسته بود000
از افق صدای زنجیر می اومد 000ناله ی شبگیر می اومد))
خوبه اون پنجره داشت روبه غروب
خوبه اون صدای زنجیرو شنید
ناله ی شبگیرو شنید
تو افق هیچی نبود
هیچی نبود
هیچی نبود
اصلا برای من افق نبود
چه رسد به یک پری
توی آغوش غم آلود غروب
پری کوچک خوشبختی من
خیلی وخت قبل من و مادر من
پشت یک پنجره مرد از سرما
ما همون هفت تا دریم
هر کدوم بازه ننه
هفت تا دره
که تو هر کدومشون
یه دیو قصه سر زده
یا همون هفتا زمسون سیاه
شب سیاه و روز سیاه
روزامون سرده و سرد
شبامون سرد و سیاه
شایدم تو قلبامون زمسونه
هفتا زمسون سیاه0
ایرج رکرک ۱۳۷۶
هد یه به سرور آزادگان جهان
حضرت حسین ابن علی (ع)
آزاده
یا حسین در شعر من فریاد کن اين خرابت را به می آباد کن
زان همه می در غم رنگین تو زان همه نی در غم سنگین تو
زان همه بیماری و زخم و رضا زان همه یاد لبالب از خدا
سهم من هم شعر دور از کوفی است دشمنی زهد وترس وصوفی است
این منم یک نای خسته یک غریب این منم درد قدیمی نجیب
این منم غمگین ترین رسوای باد این منم همپای بی پروای باد
این منم زخم قدیمی شکست درد های کهنه بی پا و دست
این منم تاریخ درد خستگی دست و پای در کلاف بستگی
این منم ته ماند ه لطف هبوط معنی سقط حقییقت یا سقوط
عشقم اینسان کردتبعید از الست من شدم مجنون بادیه پرست
غسل کردم در شط تمهید عشق سینه ام لبریز بوی عید عشق
صاقی امشب روح و جانم باز گیر فکر این و فكر آنم باز گیر
صاقی امشب هوش و دل خونم مخوا ه دور از استنباط مجنونم مخواه
زان می مرد افکن صافی بده تا نگفتم صاقیا کافی بده
زان می گلگون که مستم می کند بی نیاز از هرچا هستم می کند
صاقی امشب با کویرم غصه دار بر سر چاه غدیرم غصه دار
اشک عاشورائی ام دریائی است قطره قطره خون من زهرائی است
ای انیس هی هی و هی های من همدم تنهائی تنهای من
ای انیس ساده ی دلدادگی جام سرخ باده ی آزادگی
ای انیس شکهای بی صدا قامت فریادهای بی صدا
یا حسین از عمق دل می خواهمت با تمام آب و گل می خواهمت
عشق تو آب و گلم ر ا ساخته مهر تو کنج دلم را ساخته
یک شب ازبود تو بودم جان گرفت کعبه عشق سجودم جان گرفت
از الستم آشنائی آشنا من چه می دانم خدائی آشنا
دل به دریای ولایت داده ام من هم اینجا یک بسیجی زاده ام
از همانانی که ا رزش داشتند روی سینه داغ ترکش داشتند
از همانانی که بی سر می شدند در هوای جبهه پرپر می شدند
از همان فهمیده های پر غرور سنگر تاریکشان مهد شعور
از همان شاخ شميران دیدگان خون مجنون خون بستان دیدگان
ازهمان مردان روی مین و مرگ از همان بی سنگران در تگرگ
از همان در خون خود درماندگان چون شهابی زندگان و مردگان
هشت سال ماه تابی داشتیم روزگار آفتابی داشتیم
توشه مان خمپاره بود و نان عشق در عبور از هفت خوان خان عشق
هر که مانده درد مندی دیگر است داغدار لاله های پرپر است
مانده تنها در نگاه انجمن مثل رهبر مثل جبهه مثل من
من تمام هستی هم حب علی ست پیروی از راه پر نور ولی ست
گاهي زخمی می شدم گاهی اسیر لیک هرگز رو نراندم از قدیر
خون اگر از قالب ناکس بود عاقبت نوشینه ی کرکس بود
مال شبهه خرج بیماری شود نطفه ی بد نذر خون خواری شد
شیعه یعنی چکه های خون پاک شیعه یعنی آسمانی روی خاک
هر که راهی راست کرده راه نیست نه کس حتی خودش آگاه نیست
شیعه یعنی زینب آسائی اسیر کعبه رفتن لیکن از راه غدیر
بسیجی کربلائی و غدیر یست بسیجی زینب آسای اسیریست
بسیجی مست مینای الستی ست بسیجی لشکر مولای هستی ست
بسیجی از ولایت امر برده ست مپندارید سست و لال و مرده ست
اگر ساکت به کنجی می نشیند نشسته تا خلوصت را ببیند
بسیجی بال و پر دارد ندارد به گرد باز سر دارد ندارد
هزاران بیشه دارد غیرت او و بیشه شیر نر دارد ندارد
ز خاکستر نمی ترسی که پنهان شراری هم به بر دارد ندارد
و جبهه آه یادش خیر بادا هنوز آن بوی تر دارد ندارد
به سیم و زر نیالائیدم اینجا شهادت سیم و زر دارد ندارد
بترس از آه مظلومان بترسید اثر آه سحر دارد ندارد
بسیجی غیرت دیرینه دارد هنوز از شوق ترکش سینه دارد
بسیجی در کف خون پاره دارد بسیجی خانه در خمپاره دارد
شهادت خواست دیرینه ی اوست شهادت اشتیاق سینه ی اوست
مبادا یک نفر از ما بمیرد شهادت را خدا از ما نگیرد
حرف من ((هیهات من الذلگیست)) حرف دین و صحبت آزادگیست
یا حسین ابن علی (ع) آماده ام شیعه ی خون تو و آزاده ام
تیغ در دست زبانم داده ای راه آزادی نشانم داده ای
یاد تو در این زبان نی زاده دوش از صبوی تو به من می داده دوش
صد جنون در جان من گل کرده است در جنونزار تو دل افتاده دوش
نی برایم نی زدندو نی نوا نی نوای کس به جان افتاده دوش
از الست است آنجه بوده است این هوس هان نپرسیدم چرا گل داده دوش
دیگر اکنون نای من این بینوا هیچ نایش نیست الا نینوا
یادگار تیغ حیدر خامه ام پاره اما پاک ، چاک جامه ام
من نمی ترسم ز سیم خار دار هان نترسانیدم از زنجیر و دار
من طمع زین جان و زین سر داده ام من هم اینجا یک برادر داده ام
من گلوی تشنه اش را دیده ام فرق خون آغشته اش را دیده ام
فرق خونینش چه پر احساس بود یادگار تارک عباس بود
بوسه بر زیر گلویش درد بود خون گرمی داشت اما سرد بود
ذره ای از نینوا بر من بپاش خاک پاک کربلا بر من بپاش
باز این جان و میل رویت کرده است باز این دل آرزویت کرده است
جام هستم را به جام می بزن از گلوی خود برایم نی بزن
نی نمیدانم گلوی کیستی یادگاری صبوی کیستی
ني نميدانم ز باغ کیستی یادگار تلخ داغ کیستی
نی نمیدانم کجا روئیده ای یا لب شور که را بوسیده ای
یا حسین بار دگر اعجاز کن راه پاک کربلا را باز کن
یا حسین آتش گرفته جامه ام کربلائی کن زبان خامه ام
ساقیا خون و دلم دریائی است دل سراسر شور عاشورائی است
صد هزار شهر آشوب و بلا مرده بادا تحت نام کربلا
شهر من در کوفه پرپر می زند کوفه ی ما ساز دیگر می زند
دیگر اینجا مردمان مرد و زن یاد کی آرند از بیت الحزن
در پی هتک ره قرآنی اند حتم هم دارم ابو سفیانی اند
از معاویه جلو تر می زنند بر علی دهر خنجر میزنند
شهر من گم گشته در تزویر و پول از هزار ابن زیاد ابن غول
مثل رذلان بهائی گشته ایم از دلاری شیمیائی گشته ایم
مسلم اینجا بر سر دار است دار هر یتیم اینجا بسی خوار است خوار
شاعرانش بر دلم خون می زنند هر دمی یکدم ز مجنون می زنند
نوحه خوانانش گرفتار ریا کای حسین ابن علی (غ) اینجا نیا
یا حسین اینجال بیا خونها بریز خون صد اهریمن اینجا بریز
گر که بار دیگری اکبر دهی در ره حق بار دیگر سر دهی
سبز خواهد شد ز خونت نابها باز می جوشند اینجا آبها
شیعیانش شور عاشورا چه شد خونبهای اکبر لیلا چه شد
ای بسیجی های از جان شسته دست آبرومان رفت چون باید نشست
کربلا خون خواست از ما خون پاک مثل خوبان خموش زیر خاک
مثل آن دردانه های بی رقیب مثل حر قاسم علی اصغرحبیب
خون ما بر ذمه ی زنجیر کیست ما گنه کاریم این تقصیر کیست
آبروی دیگران را می بریم آبرومان را به ریشی می خریم
دستمان تسبیح و روی ما عبوس حضرت عباسمان سهم خروس
خسته ام از حیله های دیویان چاکران بارگاه کوفیان
این همه پنهانی دلق و ریا بی خیالان خم خشم خدا
این همه تزویر ساز در نماز بی نیاز از بارگاه بی نیاز
مردمان پانزده چهر چرند مردم تزویر ساز خود پسند
خود فروشان خموش حیله گر افعیان هشت دم و هفت سر
راز اشگ مرتضی در چاه شب تازه من فهمیده ام قوم لهب
از ره خوبان مردم گم شدید راهی بیغوله ی کژدم شدید
از ولایت روی بر گردانده اید در میان کوفه در گل مانده اید
ای بلا از ریشتان با ریشه شد خون پاک مرتضی در شیشه شد
مهر شمر لعنتی بر ریشتان شمر کمتر بنده ی در پیشتان
تیغ پمبه دستتان نسل یزید نسلتان برچیده بادا با حدید
ابن سعد از دستتان وا میزند زین همه تزویر د ر جا می زند
های مردم گر مسلمان نیستید لااقل فرزند ایران نیستید
رستم از ننگ شما جان داد و مرد نا برادرهای پست خرد خرد
ابن ملجم های در مسجد نهان ساکنان کوی و شمشیر و نشان
دست بوسان شه ملک ریا ای خدا گم کردگان بی خدا
ای خدا کرده فدای جیبتان حق فقط تفسیر ظلم تیغتان
آی حاجی کی مسلمان می شوی در چه هنگامی پشیمان می شوی
کوزه ی آبی ولی از می پری کی از این رنگ و ریا دل می بری
لکه دارد دامن ایمانتان بوی خون تازه دارد نایتان
ای جفاتان از وفاتان خوب تر دشمنی تان پیش من محبوب تر
از منافق بد تران بد نهاد ای طرفداران حزب نحس باد
باد در سر کرده های چون حباب نقش هر ظرفید اما نه چون آب
آب درهر ظرفی و رنگی روشن است نزد هر فخری و رنگی روشن است
زهر تاریک ز قوم هستی اید پیروان بت پرست پستی اید
دم برای هر کسی جنبانده اید دل به رحم هر حقیری داده اید
غافل از رزاق عالم می شوید در خیال خویش آدم می شوید
آدمیزاده بجز آزاده نیست غیر آزاده که آدم زاده نیست
های مزدم این نجس کی خوردنیست این نجس در شان نام باده نیست
راه حق ازحق طلب کن نی ز کس این سخن را من نگفتم ساده نیست
سیروفی الارض رفته است از یادتان پند کی گیرید از استادتان
از طبیعت لا اقل پندی ببین سرو باش و جز خدا چیزی مبین
سرو بی میوست اما استوار دست خالی سرفراز و با وقار
تا خدا در قامتش جان مینهد سر به سوی عرش یزدان مینهد
گر بیندازند کی سر بر نهد بوسه بر دست کسی دیگر نهد
چاپلوسی کم کنید و وارهید بوسه بر خاک در دیگر دهید
خویش را سوی خدا بالا ببر سلطنت بر کس نمی پاید حذر
نو نمی ماند به تن رخت کسی جاودانه کی شود تخت کسی
دهر دون بر حال ما فهمی نکرد بر علی و آل او رحمی نکرد
بر تو هم هرگز نمی پاید جهان سر به سوی ایزد مانا بران
کار گردون کار آدم زادن است کار دندان دادن و نان دادن است
سیب هم تا بار و بر دارد به بر زیر می آرد برای خلق سر
پس ببین این غول های مار دار این درختان سراسر برگ و بار
دست خود را چون سؤال یک فقیر راست می گیرند که بوسه بگیر
ادعای تا خدائی می کنند از تو یک بوسه گدائی می کنند
سرو سان تا مرگ سر بر دار باش نزد چشم بوسه خواهان خار باش
سرو بوسه زن به دست دیگران دیدگانت را سوی یزدان بران
سیب سرخ سر به زیر سر به زیر لحظه ای دست یتیمی را بگیر
حال پرس مردم پر درد باش شیعه باش و شیعه باش و مرد باش
یک عیادت از مریض نا امید ارجح است از این همه شیخ و مرید
شیعه باش و جز علی چیزی مگو جستجو کن تا بجوی خوی او
جستجو کن تا کجا خواهد تو را یک سعادت در کجا بارد تو را
در کجاه الله پیدا می شود در کجا راضیتر آنجا می شود
در کجا طفل فقیری سیر نیست در چه خانه رونق تزویر نیست
سوی هر خانه به مهمانی نرو سوی آنهای که می دانی ، نرو
همره مولای ما خورشید وار شب طلوئی کن بر امید وار
روز در تقسیم عدل و داد باش شب به سوی تور حق صیاد باش
در صف جمعه صف آخر بمان زود پنهان شو ز چشم دیگران
قصد قربت گر بوددر کار کس حاجت کس نیست از دیدار کس
می نجوشد از صبوی خامها خام کی داند نشان جامها
یا حسین از جام خود جامم بده از صبوی نوش خود کامم بده
گر تو باشی یاور من باک نیست ترسم از پیوستن با خاک نیست
جز همای همت عباس تو تاج بر فرق همه افلاک نیست
وصف تو الحق مگر حق گودش غیر آیه آیه لولاک نیست
سر به راه تو به خنجر داده ام از که ترسم از چه ترسم باک نیست
غیر نامت غیر راهت غیر تو هر که باشد هرچه باشد پاک نیست
هر که دل در کربلای تو نهاد از برادر دادنش غمناک نیست
یا حسین از کار تو آموختم دیده را بستم زبان افروختم
تا خیالت در خیال من فتاد نی شدم در نینوایت سوختم
جز تو استادم نبوده هیچ کس هرچه دارم از تو من آموختم
راست عاشورا فقط یک بار نیست شیعه نیست آن کس که سر بر دار نیست
پس همان بهتر که من تمار وار خود بگردم در به در دنبال دار
مثل مردانی که در میدان مین آسمان بودند بر روی زمین
ایرج رکرک ۱۳۷۴
داس
رنگین کمان
و دشت دشت دستان پینه بسته و
نفس نفس خستگی
ولی برف که میبارد
دهقان قصه ی ما
قلک کوچک دخترش را
روی کرسی گرسنگی میشکند
ایرج رکرک ۸۲
تا چشم
کار می کند
آبیست
با صدفهای
ساحل نشینی
که آفتاب می چینند
خورشید
در افکارآشفته ی امواج
تاب میخورد
مرد
روی هواسپرتی ماسه ها
کاخ میسازد
کودکی
به آب میزند و
آبی میشود
نسیم
در اشکهای نگران زنی غرق میشود
که چشمانش
تمام تلاتم دریارا
شنا میکند
ایرج رکرک
براي علي اكبر شكارچي
دل من داغ دلداران چه کردت
غمان دوری یاران چه کردت
شکسته ابر غم در کنج پلکت
بگو باران بگو باران چه کردت
شتر کوهی به دل ماتم نشسته
دو بال مرغ لبخندم شکسته
همانند عقاب آخر عمر
سر کوهی نشسته زار و خسته
دل مثل پلنگ مانده در بند
همانکه جنگ با غم داشت یکچند
به سان ساز چوپان شکسته
شکسته زیر کهسار دماوند
ایرج رکرک
۱۳۷۴
شعر لب تو فاصله هارا برداشت
آنشب که خیال من تورا در بر داشت
سر سبز ترین مزرعه در قلبم بود
از کاشت بوسه تا زمان برداشت
مرداد۱۳۸۷
همیشه در برابر کوه یا دیوار می روید
نه در کابوس در بیداری ام آوار می روید
همیشه یک نفر پشت سیاهی منتظر دارم
که در یکدست تیغ و دست دیگر دار می روید
همیشه در و جودم لای لای خستگی مانده ست
و هر آئینه ای را دیده ام بیمار می روید
همیشه آبیار هر درختی بوده ام دیدم
به جای حاصل سرخ و سفیدش مار می روید
همیشه تا پلنگ زخمی من همتی کرده ست
کف از کام کریه کرکس و کفتار می روید
همیشه .... با شمایم آی مردم با شمایانم
چه در پندارتان تکرار در تکرار می روید
ایرج رکرک
۱۳۸۲
|
|